دلم می خواهد یک روز صبح زود با آرامشی که بوی خبرهای خوب می دهد بیدار شوم و از آن به بعد حال تمام آدم های دورو برم خوب باشد...مثل همان فیلمی که چند وقت پیش دیدیم..همان لحظه ای که همیشه منتظرش بودم بگذرد و بعد آن همه همانجوری شوند که دلشان می خواست...اما مگر می شود همینطور بی هیچ اتفاقی این لحظه خودش با پای خودش از راه برسد...بدون هیچ قربانی ای...مگر می شود حال ما خوب شود بدون آنکه جای دیگری حال کسانی بد باشد...چرا افکار من این همه وسواس دارند، حتی توی خیال هم ترازوی مغزم از کار نمی افتد...نمی گزارد یک دل سیر خیال ببافم..برای خیال بافی هایم حتی کنتر می اندازد آخر همه چیز حساب دارد...مادرم گفته بود این را یا شاید یک آدم خیلی عبوس و پیر که مدام شیر آب های حیات خانه اش را می پایید مبادا چکه کنند...گاهی توی خواب خیال هایم چکه می کنند...همه با هم...خواب بودن بهانه ی خوبیست برای نپاییدنشان...می گذارم همه با هم بیایند...تو بشوی او ، او بشود من، من بشوم تو...من با لبخند تو...تو با اشک های من...صورت های دیگر با سیرت های دیگر...دل نگران نیستم...صبح همیشه از راه می رسد...تمام شیر ها را کسی سفت می کند. برای من بدبختی شبیه دختری ست با النگوهای طلا و چادری سیاه که روی شانه هایش افتاده. بی آنکه بدانی، نا امیدی محض را بسان مخدری به رگهایم ریخته ای پ.ن ١:دلم می خواهد بروم روی نقطه ای بلند بایستم و فریاد بزنم لعنت به همه ی شما با آنهمه نرون های خاک گرفته ی توی مغزتان پ.ن ٢:لعنت به من با این دل به خون نشسته ام بعد از آن همه حرف ، بعد از آن همه تقلا ، به خودت که می آیی می بینی آدم های اطرافت یک مشت طوطی اند. طوطی هایی که در تکرار و آموختن حرف های رکیک استعداد بیشتری دارند. و گمان می بری، و فکر می کنی که شاید سرشت انسان با بدی بیشتر جور می شود. به بیماری عجیبی مبتلا شده ام این روزها...مدام گم می شوم توی خیابان های این شهر کوچک، سر که بلند می کنم به هوای رسیدن ، نمی دانم کجام...کوچه ها غریبه اند و آدم ها غریب...باید جایی به سمتی می پیچیده ام که فراموش کرده ام و حالا سر از نا کجا درآورده ام...این بیماری از آنجائی آغاز شد ، که من در درون خودم گم شدم...با خودم غریبه شدم و بعد با همه جا و با همه کس...سرم سنگین شده...سرم سرگیجه گرفته...سرم خسته شده از پچ پچ های مداوم توی ذهنم...سرم درد می کند، آنقدر که گریه ام می گیرد از درد...دلم می خواهد سرم را بگذارم توی آغوش یکی از قدیمی ترین دوستانم و گریه کنم...در آغوش یکی از همان دوستانی که پشت میزهای سرد مدرسه با هم می نشستیم و خیال می بافتیم...دلم می خواهد بگویم دیدی که زندگی چیزی نداشت جز انتظار و غم؟...دیدی که هرسال که گذشت قلبم فشرده تر شد و دلم تنگ تر...سرم جسمی اضافه است روی پیکرم، سرم سنگین است...سرم لانه ی زنبورها ، سرم بازار مسگرهاست. از پیشت که بر می گردم حس گاو نری زخمی با من است وقتی از میدان به سوی مرتع خود می دود با نیزه های مرصعت در پشتم - شمس لنگرودی- ----------------------------------------------- تمام حرفها را قبلا دیگران هزاربار گفته اند اما زندگی هنوز همین است ... شب ها برای این تاریکند که کسی اشک های لغزان روی گونه ات را نبیند, برای اینکه که همیشه فکر کنند که تو محکم و خورسند هستی...محکم و خورسند...چه کلمات دوری...احساس مسی را دارم که ناگهان به اوگفته اند تو طلا هستی...مسی که سالها گوشه ای خاک خورده چطور می تواند طلا بودن را باور کند...دلم سیلی جانانه ای می خواهد که از این کابوس بیدارم کند...آخر من خو گرفته ام به مس بودن...دلم مثل تمام وقتها گرفته نه برای خودم، برای همه مان...برای تمام کسانی که به آن مقصد عالی نتوانند رسید...مقصد عالی که نه، همین مقاصد کوچکی که دلمان را خوش کند...دلم خوش نیست...دلم خوش نیست و می دانم کسی به فکر ناخوشی دل من نیست، حتی خودم...مثل همیشه...همان جاده های تکراری و همان غم های تکراری بوی نا گرفته و همان مسافر همیشه که منم...همان قطار های غراضه و همان مسافران بیچاره و همان دختران دانشجو که همه تکرار منند...تکرار می شویم در خودمان و دیگری های دیگر...و آن چه که در این میانه فراموش می شود طرح از یاد رفته ی شادمانی ست. خداحافظ پارک لاله با چراغ های روشنت در تمامی فصل ها !
پ.ن: حال من خوب است، فقط گاهی چشم هایم می سوزد. چند سالیست که زندگی برایم جامه ی تنگیست که بر اندامم دوخته اند...نمی توانم آنطور که می خواهم زندگی کنم...نمی توانم آنطور که فکر می کنم رفتار کنم...نمی توانم حتی درست بیاندیشم...نمی توانم اطرافیانم را نیازارم و حتی خودم را...حرکاتم در این جامه ی تنگ به شکل غیر ارادی خشن و خشک می شوند...گاهی نمی فهمم حتی که خودم حرف حسابم چیست...همیشه دلم می خواهد همه چیز را رها کنم و بروم...دلم می خواهد بروم و به روزهایی برسم که دلتنگ هیچ چیز نباشم...به روزهایی که هر روز آن شروعی دوباره باشد...شاید دلم روزهایی را می خواهد که زیر آسمان پر ستاره اش می خوابیدم و عاشق درخشش ستاره ها می شدم صبح خورشید که از پشت کوهها سر میزد ستاره ها را از یاد برده و عاشق فرزند صبح می شدم...نسیم که می وزید خورشید را از خاطره ام می زدود و عاشق باد بودم...تمام گل های روی قالی را به نام می شناختم و دور از چشم مادرم گاهی با قیچی خیاطی اش هرسشان می کردم...نه دلم برای کودکی ام تنگ نیست...دلم تکه های کوچکی از آن را می خواهد...کودک اسیر سحر مادر است...دلم نمی خواهد اسیر کسی باشم...نه حتی اسیر خودم...مگر می شود؟...خوب می دانم که نمی شود...خوب می دانم. جای تو خالیست لب پنجره ای که از آن باد به درون می ریزد و بخار غبارآلود چای را با خودش می برد...گنجشک کوچکی روی شاخه ی درختی پر از آلبالو نشست و به آسمان خالی چشم دوخت ، قاب می گیرم این منظره را در اتاق تنهایی ذهنم...فکر می کنم..مدام فکر می کنم که آیا می رسد روزی که فکرها تمام شوند، این رشته های طویل دست و پاگیر و همه چیز قطعیت باشد، بی هیچ تردید و اندیشه ای...خسته نیستم اما نبودنت...نبودنت را تاب ندارم کنار پنجره ای که حالا دیگر باران ملایمش دست های خالی ام را می نوازد...
خسته که می شوی آن رگه ی نازک بیهودگی را همه جا می بینی و دنبال می کنی ، و شک -هیولای غمگین درونت- بیدار می شود و دوست ترین دوستانت را به شکل ارواحی سودجو می بینی که انگل دل ساده ات شده اند. بعد سر تکان می دهی و از پوسته ی هیولایی ات بیرون می آیی با این فکر که نقطه ای کور بودن در هستی با این همه توهمات بیهوده جور در نمی آید.
پنجره را که باز می کنی درختی غرق در شکوفه های سپید به تو لبخند می زند و رشته ی تمام افکارت را نسیمی آغشته به عطر صبح با خودش به جایی دور می برد...
| Design By : Pichak |

